خونه مجردی اسميه که تو ايران براش می ذارن!!! همه هم تا می شنون کلی ذوق می کنن..حالا از چه نوعی خدا عالمه!
به هر حال خونه اجاره ای کنار دانشگاه٬ کادوی قبولی من..با اينکه پدرم قلبا راضی نبودن شايد بيشتر از طرح اين مطب خودشون که: عزيزم هر چی تو بخواهی!!! ولی من حقا نمی تونستم ديگه زخم زبونهای خانم پدرمو تحمل کنم!! پس من به جای ماشين! طلا يا هزار تا چيز ديگه خونه اجاره ای را ترجيح دادم. با اينکه می دونستم شروع خوبی برای ورود به دانشگاه نيست!
با ورود به اين خونه به پدرم نزديک و نزديک تر می شدم. هر روز تلفنی با هم تماس داشتيم و هقته ای يکبار هم با هم بيرون می رفتيم! لااقل اوايل اينطوری بود.
با ورود به مرحله جديد زندگيم تنها دوستمو از دست دادم. با اينکه برای راحله واقعا خوشحال بودم ولی دوريش برام خيلی سخت بود. هم رشته نبودنمون هم دليل دوم دوريمون بود.
خريدن وسائل مورد نياز..چيدن خونه٬ غذا درست کردن تو قابلمه های خودم ..اوايل جالب بود و بعدها به تاريخ پيوست..
بدتر از اونی که فکر می کردم بود. محيط دانشگاه رو می گم. دخترها با شنيدن اينکه سالهای آخر دبيرستان نمی رفتم برخوردشون صد و هشتاد درجه عوض می شد و بعد ها سلام ها به پچ پچ ها و غيبتهای دخترونه تبديل شد.
بعضی وقتا دلم می خواست فرياد بزنم! منم دلم می خواست از استادا يا پسرای کلاس حرف بزنم..بخندم..مهمونی برم..گروهی بيرون برم..ماجرا داشته باشم..وراجی کنم..ولی من مثل هميشه جزامی جامعه بودم..پس بالاخره مثل هميشه تسليم شدم..دو ترم گذشت و من با هيچکس حرف نمی زدم!! می رفتم و می اومدم..وجودم و نمره هام جز فحش برای روی نمودار نرفتن نمره ها ارزش ديگه ای برای کسی نداشت.
يک روز پائيزی ..لخ لخ کنان از در کلاس بيرون اومدم..از زير نگاههای سنگين دخترا بيرون اومدم..باد خنک پائيز صورتمو قلقلک داد..سبک شدم..دلم خواست بخندم..سبک بودم و خنديدم..شايد بلند..
- کجاش خنده داره؟
يک نفر با من بود؟ برگشتم..نه احتمالا اشتباه کردم..ولی جز من کسی نبود؟؟ البته به جز اشکان..محبوب همه! داشت کتابهاشو از زمين جمع می کرد..
- عذر می خوام با من بوديد؟
- نه با برگای روی زمين بودم..
خم شدم..چند تا کاغذ برداشتم و به طرفش دراز کردم..
- نمی خواد..حالا وجدان درد نگير..
- چی درد؟
- خنديدی بهم خوب!!!
بی حوصله گفتم: نه به برگای روی زمين و خش خشون خنديدم!!!
خنديد..بيا برسونمت..
-ممنون خونم نزديکه..
-چيه درگيری اخلاقی داری؟
- بله؟
- شوهر آينده داری؟
- سرمو انداختم پائين و راهمو ادامه دادم..اگه منو باهاش می ديدن..همين حالا کلی مشکل داشتم..می دونستم خيلی ها از اشکان خوششون مياد..هميشه يک اکیپ بزرگ دنبالش بودن و با هم درس می خوندن..کوه می رفتن..سينما می رفتن..
- کجا؟؟ بابا نمی خورمت دختر..تو چرا از همه فرار می کنی؟
موندم..عصبانی شدم..نفسم داشت تنگ می شد..با بداخلاقی گفتم..علاقه ای به رفت و آمد با احمقها رو ندارم..بعد نفسم به شماره افتاد..اومد جلو..
- حالت خوبه؟ حالا چرا عصبانی شدی؟؟
- بيشتر خجالت کشيدم..گفتم..خوبم..حساسيت فصليه..روی زمين نشستم..
- آب می خوای؟
با دست اشاره کردم که نه..
گفت بيا تو ماشين..اينجا همه می بينن..حراست هم اگه ببينه که واويلا است..
با زور خودمو کشيدم تو جیپش! را ه افتاد..به زحمت گفتم: کجا می ری؟ - هيچی اگه واستم جلب توجه می کنيم..حالم بهتر می شد..گفت: خونتون کجاست؟ می خوای زنگ بزنم خانواده ات؟ يا بريم دکتر؟
- نه..خوبم..ببخشيد داری دور می شی از خونمون..آدرس که دادم خنديد..
- هی چطوری تعين رشته کردی؟ ديدی دانشگاه نزديکه گفتی اينجا..جواب ندادم..دم خونه کليد انداختم..گفت: تنهئی؟ با اين حال نرو خونه ..بيا بريم يک جا بشينيم..گفتم نه..ممنون..
فردا خجالت می کشيدم برم دانشگاه..ساعت اولو نرفتم..ساعت دوم ..تو حياط بود..از گروه جدا شد و گفت: هی ترسونديم..خيال داشتم بيام درخونتون! هر چند نمی دونستم که می شه يا نه..نگاه دخترا مثل تير تو قلبم می رفت..سرمو انداختم پائين..ممنون..و اومدم برم تو کلاس..تو پيله!!!
گفت: ببين: ما چهار شنبه می ريم سينما. ميائی؟ فوری گفتم: من چهارشنبه ها با پدرم بيرون می رم..و خواستم از حرف راحت شم پس قدمامو تند کردم...گفت: خوب پنج شنبه می ريم..هنوز به همه نگفتيم ..نه بچه ها؟
مليحه با عشوه گفت: اشکان..به خاطر يک نفر ؟
گفتم: نه به خاطر من قرارو بهم نزنين باشه يک وقت ديگه..مليحه گفت: نه جونم..حالا چه فرقی می کنه..ما ها ديگه دانشجوئيم..روز بيرون رفتنمون برامون مهم نيست..حسابمون از بزرگترامون جدا است و لبخند زد..داغ شدم..
اشکان گفت: پس تصويب شد هان؟ ماشين نداری که؟ من ميام دنبالت..جواب ندادم و دويدم تو کلاس..
بعد از کلاس مليحه اومد پهلوم..با لبخند گفت ببين ميائی با هم بريم بوفه و دستمو محکم کشيد....تو بوقه خيلی جدی گفت: جنده کوچولو..بی خود خوتو به ما نچسبون..خودت مثل بچه آدم پنچ شنبه نميائی..از اشکانم بکش بيرون..حرفی نزدم..رومو برگردوندم..صورتمو برگردوند..هی با توام..نگاش کردم..نمی دونستم چی بگم. حوصله درگيری را نداشتم..گفت.با توام! گفتم: خوب..با شلوغ شدن بوفه از فرصت استفاده کردم و بيرون اومدم...
ادامه دارد...
نازبانو وب لاگش جديده بد نيست بخونين